.::دنياي عجيب ققنوس::.

سلام،
به دنياي عجيب ققنوس خوش آمديد.
همکاري با ما :
در صورتي که مايل هستيد در وبلاگ "دنياي عجيب ققنوس" فعاليت نماييد از طريق اي دي هاي زير با ما در تماس باشيد
hamidreza_amazing@LX:Yahoo.com
ads ads ads ads

داستان کوتاه پیرمرد زرنگ و دختر جوان

در یک غروب پنج شنبه پیرمرد موسفیدی در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد وارد یک جواهر فروشی شدند و به جواهر فروش گفت : یک انگشتر مخصوص برای دوست دخترم می خواهم.
مرد جواهرفروش به اطرافش نگاه کرد و انگشتر فوق العاده گرانی و زیبایی که ارزش آن ۳ ملیون تومن بود را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد.چشمان دختر جوان برقی زد تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد.



پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت : خب ، ما این رو برمیداریم. جواهرفروش با احترام پرسید که پول اونو چطور پرداخت می کنید؟
پیرمرد گفت : با چک ، ولی خب من میدونم که شما باید مطمئن بشید که تو حسابم پول هست یا نه بنابراین من این چک رو الان می نویسم و شما می تونید روز شنبه که بانکها باز می شه ، به بانک من تلفن بزنید و تایید اونو بگیرید و بعد از ظهر اون روز همون روز من انگشتر رو از شما می گیرم.

صبح شنبه مرد جواهر فروش در حالی که به شدت ناراحت بود به پیرمرد تلفن زد و با عصبانیت به پیرمرد گفت : من الان حسابتون رو چک کردم اصلا نمی تونم تصور کنم که توی حسبابتون حتی یک ریال هم نیست !!!

پیرمرد جواب میده : متوجه هستم چی میگید ، ولی در عوضش می تونی تصور کنی که من تو این دو سه روز چه حالی کردم واقعا که بهترین روزای عمرم بود !!!!! 


نويسنده:حميدرضا
یکشنبه 16 بهمن 1390
بازديد:1245
ادامه مطلب ...

از عشق می نویسم، از محبت هایت

سرآغاز نامه عاشقانه، با نام تو مینویسم صادقانه..
ای هم نفس من... هم قفس من...
از عشق مینویسم ،از محبت هایت،
تا پای جان می نشینم چشم به راهت، ای همه بهانه..
مینویسم یک کلام، عاشقانه: دوستت دارم...
یک نفس در این نامه، بی بهانه فریاد می زنم
که تا آخرین نفس هم نفس تو هستم..



می نویسم تا شاید اندکی بکاهد از اندوه بی پایان قلبم را..
مینویسم این نامه عاشقانه را که بگویم همیشه به یاد ت هستم ، ای نازنین!
با قلمی از جنس محبت ، با احساسی به قشنگی عشق ، با یک دنیا حرفهای عاشقانه از قلب مهربان تو مینویسم بی بهانه ، که بی نهایت تا قیامت دوستت دارم...
اینک که از تو مینویسم ، برای تو مینویسم ،به یاد تو مینویسم... نامه از قطره های اشکم خیس خیس شده ، جای قطره های اشکم مانده و چشمهایم بهانه گیر شده ....بهانه چشمهایت را دارد..
دلتنگت هستم عزیزم ، دلتنگی را از جملاتی که برایت در نامه نوشته ام میتوان حس کرد...نامه ام پر از بهانه است.... ای تنها بهانه برای بودنم....
سراسر نامه حس کن درد دل مرا...چقدر تنهایم...بی چشمهایت تنهایم...
بهانه دستهایت را دارد این دستهایم...
ای بهونه من ....
مواظب دلت باش ای بهترینم ...
دلتنگی بد دردیست! 


نويسنده:حميدرضا
یکشنبه 16 بهمن 1390
بازديد:1237
ادامه مطلب ...

متن عاشقانه نقاش عاشق

چه جالب
ناز را ميکشيم
آه را مي کشيم
انتظار را مي کشیم
فرياد را مي کشیم
درد را مي کشیم
ولي بعد از اين همه سال آنقدر نقاش خوبي نشده ايم
که بتوانيم
دست بکشيم



خَنــده امـ میگیـرد وقتـی پَـس از مُـدت هــا بـی خبــری
بـی آنکــه سُــراغـی از ایـن دل ِ آواره بِگیــری مـی گــویـی :
" دِلــَمـ بـَرایـتـ تَنــگ اَســت "
یــا مـَـرا بــِه بــازیــ گـِــرفتــه ای . . .
یـــا مَعنــی واژه هــایـتــ را خــوبــ نِـمی دانـی . . .
"دِلتنگــــی" ارزانـــی خـــودتـــ . . . 


نويسنده:حميدرضا
یکشنبه 16 بهمن 1390
بازديد:1255
ادامه مطلب ...

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم

بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم

باشد که نباشیم و بدانند که بودیم 


نويسنده:حميدرضا
یکشنبه 16 بهمن 1390
بازديد:1247
ادامه مطلب ...

متن زیبای کودک عشق از هله پتگر

و اینجاست که کودک عشق پا بر دیوار دل می کوبد و به یادت می آورد که من عشقم، همانی که با تو و در تو زاده شده ام، همان کودکی که نوازش می خواست، به دنبال لذت و شادی بود و به هرآنچه او را راضی می کرد دل می بست! کودک عشق، می خندد، دست می زند، پا می کوبد و اینگونه ابراز می کند! کودک عشق، هرگاه گرسنه شد می خورد، هرگاه تشنه شد می نوشد و هرگاه لذت می برد، پا می کوبد و بی تابی می کند!

کودک عشق، فردا را نمی شناسد، دیروز را نمی داند، فقط زنده است و زندگی را می چشد، روز ها را نمی شمرد و با کسی مسابقه نمی دهد، تازه تازه می چیند و به همان اندازه که دلش می طلبد، دریافت می کند. حوصله گریه کردن ندارد، به هر بهانه ای می خندد و بی بهانه، می بخشد!



کودک عشق نمی داند که می بخشد، فقط می بخشد. نمی داند چه معصوم است، فقط معصوم است. نمی داند فریب چیست! گاهی فریب می خورد! و نمی داند مجازات چیست، پس مجازات نمی کند و خیلی نمی داند و این که نمی داند، خود پاکی است، خود زیبای است، خود عشق است!
کودک عشقکودک عشق، نمی داند که می داند و همین ندانستن، جوهر دانایی است! مثل ندانستن خاک که دانه را سبز می کند. نمی داند چگونه و این ندانستن بستری برای رویش دانه ها می شود! مثل ندانستن خورشید که نمی داند چگونه می تابد، ولی نور حیات بخش، جوهر زندگی است، مثل ندانستن باد، ابر و باران که نمی دانند چگونه می وزند و درهم می شوند و می بارند ولی زندگی می آفرینند! مثل ندانستن عشق، که ناگهان جذب می کند، حرکت می کند و وجود را به جوشش می آورد.

کودک عشق، اعتماد میکند. چون در وجودش به احساسی که از تولد با اوست نزدیک است، این احساس به او القا می کند که همه چیز در برکت و امنیت است و کسی با اوست، او را نمی شناسد، او را ندیده و نخوانده، فقط می داند، کسی با اوست، و کسی با او هست!

کودک عشق، در بند تملک نیست! هرگز نمی پرسد که برکاتش بر چه کس یا کسانی می بارد، او می داند که برکاتش می بارد ولی نمی داند که چرا و چگونه، ولی همواره از عشق ورزیدن، پاداش می گیرد، پاداشش، شادی است و سرریزش انرژی حیات بخش کیهانی، ایجاد جنبش و حرکت و جذب هر چه نیکی و زیبای است.

کودک عشق، همه زبانها را می فهمد، همه مرزها را محو می کند، همه جهانیان را در آغوش می گیرد، هیچ کس برایش غریبه نیست! همه هستی ما در اوست! و مادر او همه هستی است!

کودک عشق، به دنبال نتیجه نیست، او فقط در راه است، او به زمان روشنی نمی اندیشد، فقط به دنبال روشنی لحظه به لحظه گام برمی دارد، او به زمان صلح نمی اندیشد، فقط کلمه به کلمه، از عشق و دوستی می گوید و محبت می کند.

کودک عشقکودک عشق، بزرگی است که نزدیکترین کسانش او را رها کرده اند، مسخره اش کرده اند و قدرتش را، به بازی گرفته اند! تفسیرش کرده اند، طردش کرده اند. بر او سنگ زده اند، تکفیرش کرده اند. کودک عشق، طفلی است که کوچکش پنداشته اند، تحقیرش کرده اند، او را بی سواد و بی اصالت گفته اند. کودک عشق همواره با دشنام گویان مهربان بوده، با زبانی خوش سخن گفته و با خلقی عظیم از دشمنانش هم، دل برده است!

کودک عشق
همیشه کودک بوده است،
همیشه معصوم مانده است،
و همیشه، ستودنی است…

کودک عشقت را دوباره متولد کن! 


نويسنده:حميدرضا
یکشنبه 16 بهمن 1390
بازديد:1254
ادامه مطلب ...

متن و آهنگ عشق با صدای رضا صوفی

عشق یعنی همین که هستم
یعنی همین که هستی
یعنی پای تو هستم من و تو پای من هستی
عشق یعنی همین که باشم
یعنی همین که باشی
توی شبای تاریک برام ستاره باشی
عشق یعنی یه حس تازه
وقتی که نیازه
آدم دلش و تو آخرین لحظه ببازه
عشق یعنی لیلی و مجنون
یعنی داد بزنم دوست دارم جلوی همه توی خیابون



دل و دل و دل نکن باز رسیده وقت پرواز
بیا تا باهم پر بکشیم تو این فضای دلباز
دل و دل و دل نکن باز بیا دیوونه باشیم
بیا تا با هم نور و تو آسمون شب بپاشیم
عشق یعنی وقتی که از راه می رسی بخندی
چشاتو روی بچگی های دلم ببندی
عشق یعنی وقتی میای اینجا پر از هوا شه
که مهر هیچ کسی به جز من تو دلت نباشه
عشق یعنی پر زدن پرستوی بهاری
همین که هیچ فکری به جز من تو سرت نداری
عشق یعنی قدم زدن تو خیابون خیس
همین ترانه ای که جاریه از این خودنویس 


نويسنده:حميدرضا
یکشنبه 16 بهمن 1390
بازديد:1236
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه آقای گاو

در یك مدرسه راهنمایی دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت می كردم و چند سالی بود كه مدیر مدرسه شده بودم. قرار بود زنگ تفریح اول، پنج دقیقه دیگر نواخته شود و دانش آموزان به حیاط مدرسه بروند. هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هیاهوی دانش آموزان در حیاط و گفت وگوی همكاران در دفتر مدرسه، به هم نیامیخته بود. در همین هنگام، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت: با خانم... دبیر كلاس دومی ها كار دارم و می خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هایی بكنم. از او خواستم خودش را معرفی كند. گفت: من "گاو" هستم ! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو، ایشان متوجه می شوند. تعجب كردم و موضوع را با خانم دبیر كه با نواخته شدن زنگ تفریح، وارد دفتر مدرسه شده بود، در میان گذاشتم!



یكه خورد و گفت: ممكن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو؟ من كه چیزی نمی فهمم... از او خواستم پیش پدر دانش آموز یاد شده برود و به وی گفتم: اصلاً به نظر نمی رسد اختلالی در رفتار این آقا وجود داشته باشد. حتی خیلی هم متشخص به نظر می رسد. خانم دبیر با اكراه پذیرفت و نزد پدر دانش آموز كه در گوشه ای از دفتر نشسته بود، رفت.
مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی كرد: "من گاو هستم!"
- خواهش می كنم، ولی...
- شما بنده را به خوبی می شناسید.
من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله ای كه شما دیروز در كلاس، او را به همین نام صدا زدید...

دبیر ما به لكنت افتاد و گفت: آخه، می دونید...
- بله، ممكن است واقعاً فرزندم مشكلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق می دهم.
ولی بهتر بود مشكل انضباطی او را با من نیز در میان می گذاشتید.
قطعاً من هم می توانستم اندكی به شما كمك كنم.

خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم صحبت كردند.
گفت و شنود آنها طولانی، ولی توأم با صمیمیت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه كارتی را به خانم دبیر ما داد و با خداحافظی از همه، مدرسه را ترك كرد.
وقتی او رفت، كارت را با هم خواندیم.


در كنار مشخصاتی همچون نشانی و تلفن، روی آن نوشته شده بود:
دكتر... عضو هیأت علمی دانشكده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه...! 


نويسنده:حميدرضا
یکشنبه 16 بهمن 1390
بازديد:1266
ادامه مطلب ...

خداحافظ دوران دانشجویی

بگی نگی اشک تو چشام جمع شده. والا اگه صد سال باورم می شد تموم شه... منظورم دانشگاه هست. اینم از آخرین امتحان دانشگاه. البته من یه ترم دیگه هم دارم ولی خیلی کم واحد مونده. وقتی دیگه دوستام نیستن و همه فارغ و التحصیل شدن انگار دانشگاه هم واسه من تموم شده. دوست دارم گریه کنم. همیشه می گفتم این دانشگاه زپرتی آزاد هم شد دانشگاه؟ اما حالا می فهمم چقدر به همین ساختموناش و جوش و دختراش... ای وای ببخشید دانشجو هاش! وابسته شدم. چقدر عادت کردم تو این سه سال و خورده ایه. چقدر رفتیم سر کلاس و ... وای خدا همه اش خاطره است. فکر نکنم دورانی شیرین تر از لیسانس باشه. کم کم بزرگ میشی و از جو بچگی و جوونی میای بیرون... سرت شلوغ میشه ولی موهات کم پشت. یکی من و دل داری بده خدا... اگه دانشجویید قدر لحظه هاتون و بدونید. قدر لحظه هارو... آخی یادش به خیر... چقدر تو صف سلف واسه غذا جلو زدیم، چقدر با استاد ها کل کل کردیم! چقدر اداشون و در آوردیم! چقدر بیکار بودیم. فقط ترمی هفتا کتاب بود واسه خوندن! من دوست ندارم از این جو خارج شم. خدا جونم کمکم کن با دوستام باز واسه فوق قبول شیم. خدایا تو بخوای میشه....



همین مهر 87 بود که تو راه دانشگاه واسه اولین روز بابام داشت نصیحتم می کرد. گفتم پسرم نری عاشق شی! گفتم چشم پدر! ولی حالا که فکر می کنم می بینم چقدر دوستام عاشق شدن و زار زار گریه می کردن. البته نمی دونم چرا تو دانشگاه دل من پیش کسی گیر نکرد! بگذریم ولی همه دوستام یک بار و سر خوردن حداقل. چقدر با مزه بود وقتی می دیدی یه پسر مثل بارون بهار گریه می کرد واسه یه دختره که عاشقش شده بود. حالا یا می رسید یا نمی رسید... البته یکی از دوستام همون ترم اول عاشق هم کلاسیمون شد از ترم سه به بعد هم نامزد بودن. وای که چقدر خاطره دارم. هنوز حس صبح ها ساعت 7:45 دقیقه که کلاس ها شروع می شد تو تنم هست. حوصله ندارم... من برم یه کم گریه کنم. خدافظ 


نويسنده:حميدرضا
یکشنبه 16 بهمن 1390
بازديد:1238
ادامه مطلب ...

کاش در عصری دیگر بودیم

دلم می خواست در عصر دیگری دوستت می داشتم
در عصری مهربان تر و شاعرانه تر
عصری که عطر کتاب
عطر یاس و عطر آزادی را بیشتر حس می کرد
دلم می خواست دلبرم بودی
در روزگار شارل آیزنهاور
ژولیت گریکو
پل الوار
پابلو نرودا
چاپلین
سید درویش و نجیب الریحانی
دلم می خواست شبی
با تو در فلورانس شام می خوردم



آن جا که تندیس های میکل انژ
هنوز هم نان و شراب را با جهان گردان قسمت می کنند
دلم می خواست تو را
در عصر شمع دوست می داشتم
در عصر هیزم و بادبزن های اسپانیایی
و نامه های نوشته شده با پر
و پیراهن های تافته ی رنگارنگ
نه در عصر دیسکو
ماشین های فراری و شلوارهای جین
دلم می خواست تو را در عصر دیگری می دیدم
عصری که در آن
گنجشکان ، پلیکان ها و پریان دریایی حاکم بودند
عصری
که از ان نقاشان بود
از ان موسیقی دان ها
عاشقان
شاعران
کودکان
و دیوانگان
دلم می خواست تو با من بودی
در عصری که بر گل و شعر و بوریا و زن ستم نبود
ولی افسوس
ما دیر رسیدیم
ما گل عشق را جستجو می کنیم
در عصری که با عشق بیگانه است 


نويسنده:حميدرضا
یکشنبه 16 بهمن 1390
بازديد:1241
ادامه مطلب ...

آهنگ عاشقانه اگه ممکنه با صدای امیر کریمی

اگه ممکنه یه کم به من اهمیت بده
توی آغوشت بهم احساس امنیت بده
اگه ممکنه نگو، چشم تو دنبال کیه!!
اگه قلبت عاشقم نیست نگو عاشق کیه
اگه ممکنه فقط به عشقم احترام بذار
وقتی که با منی اسم یکی دیگه رو نیار
اگه ممکنه نگو ... خبر نده از حادثه...
مرگ من بهتره که سر زده از راه برسه...
نگو اون روزایی که قرارمون به هم می خورد
کی برای صرف قهوه تو رو با خودش می برد



اسمش و بهم نگو می ترسم از شنیدنش
عکسش و نشون نده که می میرم از دیدنش
اگه ممکنه یه کم به من اهمیت بده
توی آغوشت بهم احساس امنیت بده
اگه ممکنه نگو، چشم تو دنبال کیه!!
اگه قلبت عاشقم نیست نگو عاشق کیه

----------------------------------------------------------- 


نويسنده:حميدرضا
یکشنبه 16 بهمن 1390
بازديد:1222
ادامه مطلب ...

?