.::دنياي عجيب ققنوس::.

سلام،
به دنياي عجيب ققنوس خوش آمديد.
همکاري با ما :
در صورتي که مايل هستيد در وبلاگ "دنياي عجيب ققنوس" فعاليت نماييد از طريق اي دي هاي زير با ما در تماس باشيد
hamidreza_amazing@LX:Yahoo.com
ads ads ads ads

زورکی

سلام بچه ها . می خوام تلافی پستهای گذشته رو که یه کم تنبل شده بودم در بیارم و به فاصله کمتر از یک ماه پست جدید بزارم . البته تنبلی از خودتونم هست که نظرنمیدین ... راستی وبلاگ دیگم متن های عاشقانه 2 هم آپدیت شد ...




زن سردش شد. چشم باز كرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش كنارش نخوابيده بود. از رخت‌خواب بيرون رفت.

باد پرده‌ها را آهسته و بي‌صدا تكان مي‌داد. پرده را كنار زد. خواست در بالكن را ببندد. بوي سيگار را حس كرد. به بالكن رفت. شوهرش را ديد. در بالكن روي زمين نشسته بود و سيگاري به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچاله‌تر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در اين بيست سالي كه با او زندگي مي‌كرد، مردش را چنين آشفته و غمگين نديده بود. كنارش نشست.

- چيزي شده؟

جوابي نشنيد.

-با توام. سرد است بيا بريم تو. چرا پكري؟

باز پرسيد. اين بار مرد به او نگاهي كرد و بعد از مكثي گفت.

- مي‌داني فردا چه روزي است؟

-نه. يك روز مثل بقيه‌ي روزها.

-بيست سال پيش يادت هست.

مرد گفت.

زن ادامه داد.

- تازه با هم آشنا شده بوديم.

-مرد گفت: بله.

سيگارش را روي زمين خاموش كرد و ادامه داد.

-اما بيست سال پيش، پدرت به ماجراي من و تو پي برد. مرا خواست.

- آره، يادم هست، دو ساعتي با هم حرف زديد و تو تصميم گرفتي با من ازدواج كني.

- مي‌داني چه گفت؟

-نه. آنقدر از پيشنهاد ازدواجت شوكه شدم كه به هيچ چيز ديگري فكر نمي‌كردم.

مرد سيگار ديگري روشن كرد و گفت.

-به من گفت يا دخترم را بگير يا كاري مي‌كنم كه بيست سال آب‌خنك بخوري؟

- و تو هم ترسيدي و با من ازدواج كردي؟

زن با خنده گفت.

-اما پدرت قاضي شهر بود. حتما اين كار را مي‌كرد.

زن بلند شد.

گفت من سردم است مي‌روم تو.

به مرد نگاهي كرد و پرسيد:

-حالا پشيماني؟

مرد گفت. نه.

زن ادامه نداد و داخل اتاق شد.

مرد زيرلب ادامه داد. فردا بيست سال تمام مي‌شد و من آزاد مي‌شدم. آزادِ آزاد

 


نويسنده:حميدرضا
یکشنبه 16 بهمن 1390
بازديد:1241
ادامه مطلب ...

پیرمرد

يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:

هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟

دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو به طرف پلنگ نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!

پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتماً يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!

دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقاً منظور منم همين بود!

-----------------------

نظر فراموش نشه 


نويسنده:حميدرضا
یکشنبه 16 بهمن 1390
بازديد:1229
ادامه مطلب ...

خانوم محترم

چند روز پیش تولدم بود ...

تعداد کمی از بازدید کننده هام بهم تبریک گفتند . با یه داستان کوتاه بروزم ... نظر یادتون نره .



عصر جمعه است و دلم گرفته . می زنم تو خیابون و از سرازیری توی بلوار پیاده میرم سمت پله های پارک که یهو یه ماشین بوق می زنه ، به روی خودم نمیارم و به سرعت قدمهام اضافه می کنم. کمی جلوتر ترمز می زنه. حالیمه چی کار داره می کنه. به روی خودم نمیارم و از کنارش بی تفاوت رد می شم.

سرعتش را هم قدم من می کنه و شیشه ی سمت کمک را میده پایین و می گه : خانوم محترم کجا تشریف می برید؟ جواب نمی دم. نیشش را تا بناگوش باز می کنه و باز می گه : خانوم عزیز ، بنده همه جوره در خدمت شما هستم. با صدای سگی که اماده پاچه گرفتنه میگم که مزاحم نشه ، اما خوب حالیش نیست. لابد فکر می کنه دارم "ناز" می کنم.

نیش ترمزی می زنه و همانطور در حال رانندگی کیف پولش را از جیب شلوارش می کشه بیرون.: خانوم محترم ، بیا بابا ،هر چی تو بگی،قربونت برم، ضد حال نزن دیگه .لای کیف پولش را باز کرده و اسکناس وچک پول تعارف می کنه و همزمان چشمک می زنه که سخت نگیرم.

یک آن هوس می کنم که بپرم و در ماشینش را باز کنم و بکشمش پایین و با قوت هر چه تمام تر ، پس کله اش را بگیرم و صورتش را توی شیشه ی ماشینش خورد کنم اما چون با خشونت مخالفم منصرف می شوم.( البته دلیل اصلیش اینه که زورم بهش نمی رسه) . دستهام را می ذارم روی شیشه و تا سینه خم می شم توی ماشین. .گل از گلش شکفته ، دور و برم را نگاه می کنم و فاصله ام را تا پارک می سنجم.
توی خیابون هیچ کس نیست. لبخند پهنی می زنم و می پرسم: حالا چی چی داری؟ کیفشو بالا میاره و نگاه هرزه اش از روی لبهایم تا سینه ها پایین می آید، کیف پول را توی هوا می قاپم و با تمام قدرتم پرت می کنم آن طرف بلوار و مثل فشنگ به سمت پارک می دوم. پشت سرم صدای کشیده شدن ترمز دستی و باز شدن در ماشین می آید و مردک از ته جگرش فریاد می زند:

اووووووووووووووووووووووووووووووی، جنده !
و من همینطور که می دوم با خودم فکر می کنم که چفدر جالب است که در ایران تا وقتی فکر می کنند جنده ای ، خانوم محترم صدایت می کنند و وقتی مشخص می شود این کاره نیستی تبدیل به یک جنده می شوی ..... 


نويسنده:حميدرضا
یکشنبه 16 بهمن 1390
بازديد:1241
ادامه مطلب ...

خیانت

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :

- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :

- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :

- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :

- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . . ! 


نويسنده:حميدرضا
یکشنبه 16 بهمن 1390
بازديد:1242
ادامه مطلب ...

عشق تاریخ مصرف دارد ؟؟؟

امروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنیای ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهي هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود.

7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت وارد دانشگاه مي شد. منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي. بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد. منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم ميانشون بود بيدار شد . از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت .

منصور داشت دانشگاه رو تموم مي كرد وبه خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمي تونست مثل سابق ژاله رو ببينه به همين خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پيشنهاد ازدواج داد و ژاله بي چون چرا قبول كرد طي پنچ ماه سور سات عروسي آماده شد ومنصور ژاله زندگي جديدشونو اغاز كردند. يه زندگي رويايي زندگي كه همه حسرتشو و مي خوردند. پول، ماشين آخرين مدل، شغل خوب، خانه زيبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقي بزرگ كه خانه اين زوج خوشبخت رو گرم مي كرد.

ولي زمانه طاقت ديدن خوشبختي اين دو عاشق را نداشت.

در يه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بيمارستانهاي مختلفي برد ولي همه دكترها از درمانش عاجز بودند بيماري ژاله ناشناخته بود.

اون تب بعد از چند ماه از بين رفت ولي با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم برد وژاله رو كور و لال کرد. منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولي پزشكان انجا هم نتوانستند كاري بكنند.

بعد از اون ماجرا منصور سعي مي كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها براي ژاله حرف مي زد براش كتاب مي خوند از آينده روشن از بچه دار شدن براش مي گفت.

ولي چند ماه بعد رفتار منصور تغير كرد منصور از اين زندگي سوت و كور خسته شده بود و گاهي فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور مي كرد.منصور ابتدا با اين افكار مي جنگيد ولي بلاخره تسليم اين افكار شد و تصميم گرفت ژاله رو طلاق بده. در اين ميان مادر وخواهر منصور آتش بيار معركه بودند ومنصوررا براي طلاق تحریک می کردند. منصور ديگه زياد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار يه راست مي رفت به اتاقش. حتي گاهي مي شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمي زد.

يه شب كه منصور وژاله سر ميز شام بودن منصور بعد از مقدمه چيني ومن ومن كردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت من ديگه نمي خوام به اين زندگي ادامه بدم يعتي بهتر بگم نمي تونم. مي خوام طلاقت بدم و مهريتم....... دراينجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روي لبش گذاشت و با علامت سر پيشنهاد طلاق رو پذيرفت.

بعد ازچند روز ژاله و منصور جلوي دفتري بودند كه روزي در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتي پائين آمدند در حالي كه رسما از هم جدا شده بودند. منصور به درختي تكيه داد وسيگاري روشن كرد وقتي ديد ژاله داره مياد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش. ولي در عين ناباوري ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم ميرم بعد عصاي نايينها رو دور انداخت ورفت. منصور گیج منگ به تماشاي رفتن ژاله ايستاد .

ژاله هم مي ديد هم حرف مي زد . منصور گيج بود نمي دونست ژاله چرا اين بازي رو سرش آورده . منصور با فرياد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازي كردي و با عصبانيت و بغض سوار ماشين شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله. وقتي به مطب رسيد تند رفت به طرف اتاق دكتر و يقه دكترو گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هيزم تري به تو فروخته بودم. دكتر در حالي كه تلاش مي كرد يقشو از دست منصور رها كنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد بعد از اينكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضيه رو جويا شد. وقتي منصور تموم ماجرا رو تعريف كرد دكتر سر شو به علامت تاسف تكون داد وگفت:همسر شما واقعا كور و لال شده بود ولي از یک ماه پيش يواش يواش قدرت بينايي و گفتاريش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتيشو بدست آورد.همونطور كه ما براي بيماريش توضيحي نداشتيم براي بهبوديشم توضيحي نداريم. سلامتي اون يه معجزه بود. منصور ميون حرف دكتر پريد گفت پس چرا به من چيزي نگفت. دكتر گفت: اون مي خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه...

منصور صورتشو ميان دستاش پنهون كرد و به بی صدا اشک ریخت. فردا روز تولدش بود... 


نويسنده:حميدرضا
یکشنبه 16 بهمن 1390
بازديد:1226
ادامه مطلب ...

نامه ای به یک فاحشه !

راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !
مگر هردو از یک تن نیست؟
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین. 


نويسنده:حميدرضا
یکشنبه 16 بهمن 1390
بازديد:1226
ادامه مطلب ...

تو دنیای منی اما، به دنیا اعتمادی نیست …

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جان فرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشان‌تر از اندیشه‌ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می‌کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه‌ی عمر سفر می‌کردم … 


نويسنده:حميدرضا
یکشنبه 16 بهمن 1390
بازديد:1267
ادامه مطلب ...

روزی در رادیو

دینگ دینگ(صدای گوشی)
(مسیج از طیبه بود)
- "سلام خواهر.
فردا صبح وقت داری؟رادیو معارف ضبط داریم. بحث در مورد الگو گیری زنان بحرینی از حضرت زینب و..."
(به نظرم جالب بود. تا حالا بهش فکر نکردم بودم.)
- "باشه فردا جلو صدا و سیما منتظرم باش"





ساعت 9 ضبط شروع شد. تو استودیوی تولید... کارشناس خانم معین الاسلام بود. یادم افتاد که دوسال پیش هم که همایش خانم های فعال قرآنی بود و من به سفارش چارقد برای گزارش تصویری اونجا عکس میگرفتم ایشون رو زیارت کرده بودم. وقتی سخنرانی میکردن تو اون همایش، مثل همیشه دست به دوربین بودم اما گوشم به ایشون بود. یادمه همون موقع هم از دیدگاهشون به فعالیت های خانم ها در مساجد خیلی خوشم اومده بود. نگاهشون هم کارشناسی بود هم تازه. همیشه ایده ها و پنجره های جدید رو به موضوعات قدیم برام جالبه.
خانم مجری وقتی وارد استودیو شد خیلی خوشحال شدم. نه فقط به خاطر اینکه ضبط زودتر شروع میشد و من میتونستم به موقع خودمو به خونه برسونم و دخترم رو از سرویس مهدکودک تحویل بگیرم، ...مهمتر این بود که خانم مجری حجاب بسیار خوبی داشت. سنگین و موقر با همکاراش حرف میزد و با متانت راه میرفت. خیلی هم خوش برخورد بود.
خانم تهیه کننده ی برنامه قبل از شروع تاکید کرد که مشارکت فعالی در بحث داشته باشیم و گفتگو یه طرفه فقط از طرف کارشناس نباشه. تو دلم کلی خندم گرفته بود! آخه بنده خدا نمیدونست کم نمیارم که هیچ! بلکه یکی هم لازمه که منو از برق بکشه!
همینم شد. من و طیبه و یه دختر دیگه که از شرکت کننده های بحث بودیم، انقدر خانم کارشناس رو سئوال و جواب کردیم که آخر بنده ی خدا نتونست همه ی مطالبی رو که آماده کرده بود بگه!





ساعت نزدیک به 12 بود. دوبرنامه پشت هم ضبط شده بود ولی بنده ی خدا خانم کارشناس مونده بود با یه عالمه مطالب آماده کرده و گفته نشده! همینجور که هاج و واج به کاغذهایی که حرف هاش رو توش نوشته بود نگاه میکرد، خانم تهیه کننده اومد داخل استودیو و ازش قول یه ضبط دیگه رو هم گرفت، به امید اینکه تو ضبط سوم نکته ی جا افتاده ای نمونده باشه!
حالا همه ی اینا یه طرف! منو بگو که دوربینم رو بدون هماهنگی برده بودم داخل و قبل از شروع برنامه با خیال راحت چند تا عکس از حضار گرفته بودم، غافل از اینکه یه نفر از حراست سرزده اومده تو اتاق فرمان و با چشمهای از حدقه در اومده داره چیلیک-چیلیک منو نگاه میکنه!
وقتی برنامه تموم شد، از همه خداحافظی کردم، یه نفس عمیق کشیدم تا بدو-بدو خودمو به خیابون برسونم و با یه دربست جنگی خونه باشم! اما...همین که اولین قدم رو برداشتم:
- خانم! ببخشید! یه لحظه!
سرتون رو درد نیارم...به حراست رفتن دوربین ما همان و تخلیه ی اطلاعات همان!(این درد سر به خاطر هول-هولی شدن برنامه ی امروز بود والا اگه زودتر خبرم کرده بودن با نامه میومدم و مشکلی پیش نمیومد هیچ تازه وقت میکردم سرفرصت لنز وایدمم به دوربین وصل کنم و عکس های درست حسابی بگیرم)
وقتی همه ی عکس هام رو آقای حراستی با رمریدر مبارک ریختن تو سیستمشون و خیالشون راحت شد که منظور سوءی در عکاسی ما نبوده، دوربین ما رو پس دادن. البته عکس هام رو دیلیت نکرده بودنا! فقط نیست که خیلی عکس هام حرفه ای شده بود! میخواستن یه نسخه هم واسه خودشون داشته باشن! وقتی گفتم عکاس و خبرنگار چارقد هستم گفتن: همون سایتی که تو جشنوراه ی حجاب و عفاف اول شد؟
منم لبخندی زدم و انگار که چارقد مال خودمه گفتم: بله بله و...همون موقع بود که خانم کارگردان وارد اتاق حراست شد و وقتی فهمید من چارقدی ام کلی بیشتر تحویلم گرفت و تا خیابون مشایعتم کرد. کلی تو راه حرف زدیم. فهمیدم که ایشون همون سازنده ی سی دی ریحانه هست که چند سال پیش گل کرده بود. انصافا کار خوبی هم شده بود.
اومدم خیابون دیدم طیبه منتظرمه. میخواست سوار اتوبوس بشه ولی من باید با دربست میرفتم تا به راضیه برسم. برا همین ازش خداحافظی کردم. تو تاکسی تمام برنامه رو یه دور تو ذهنم مرور کردم. چقدر برام مفید بود. یه وقتایی خدا یه جاهایی یه معرفتایی به ادم میرسونه که فکرشم نمیکنه !
زینب؛ هم مدیر عواطف بوده هم مدیر عقل! چقدر یه آدم باید «یقین» داشته باشه که داغ 18نفر از نزدیکانش رو اونم با اون وضعیت به خوبی تحمل کنه! چقدر زینب قدرتمند بوده که یزید از ترس اینکه مبادا مردم از افشاگری هاش قیام کنن اونهمه اونو اذیت میکنه! به شام میبردش جایی که فکر میکرده چون مردم زینب رو نمیشناسن کاری نمیکنه...با اون وضعیت سوار بر شتر ...چادرهاشون رو هم که گرفته بودن...ولی وقتی خدا بخواد...خداییش اگه قدرت رسانه ای زنان حاضر در کربلا نبود و در راس اونها زینب جان...آیا وقایع عاشورا اینطور ریز به ریز و جزء به جزء بعد از اینهمه سال به ما میرسید؟ مدیر: زینب...عاشق: زینب...عاقل: زینب...اسلام به زن چی داده! خدایا...ببخش که قدر اسلامتو نمیدونم!...ممنونتم خدا...عجب روزی داشتم من...یه روزی معرفتی...روزی در رادیو! 


نويسنده:حميدرضا
یکشنبه 16 بهمن 1390
بازديد:1239
ادامه مطلب ...

خیال بوسه...

خیال بوسه ای که اینجا

جا گذاشتی اش ،

بر لبانم سنگینی می کند ...

به خاک می افتم در مقابلت

فکر می کنی چیز دیگری هم

برای باختن دارم هنوز ؟


    


نويسنده:حميدرضا
یکشنبه 16 بهمن 1390
بازديد:1266
ادامه مطلب ...

سرزمین عشـــــق...

پرده ی اتاقم و کنار میزنم.رو به پنجره ای میایستم که روبه روش یه سرو بلنده

یه سرو که حتی تو زمستون هم سبز و شاداب..

چشمم به گنجشک رو شاخه افتاد.چه بی قراره..چقدر سرش و میجنبونه..

واه خدای من.

یه گنجشک دیگه هم رو شاخه ی درخت نشسته.اونم مثل این یکی بی قراره..

نکنه واسه هم دارن ناز میکنن..نه شایدم میخوان رو به هم دل و پرواز ش بدن..

چقدر میشه الان واسه این دوتا حدس زد..

میشه گفت یه جفت هستن و الان تو دعوا به سر میبرن..

میشه گفت دوتا دوستن که دعواشون شده..

یا دو دلداده که روشون نمیشه بهم بگن دوست دارم.

یا....یا.....دوعاشق که دلاشون واسه همدیگه پر میکشه منتظر یه فرصت

برای به اغوش کشیدن هم هستن..خیلی دارم کنجکاو میشم..دوست ندارم این کنجکاوی رو..

پرده رو پائین میکشم..میام سراغ دفترم.....مینوسم

کاش من هم پرنده بودم....پر پرواز داشتم.....اوج میگرفتم تا سرزمین عشق...

راستی سرزمین عشق کجاست؟

ادرسشو بلدی؟....

عشق یعنی وازه ای نام اشنا

عشق یعنی پر زحرف ، بی ادعا..

عشق یعنی شب...سکوتت مرحم است

عشق یعنی روز، پر از تاب و تب است..

 


نويسنده:حميدرضا
یکشنبه 16 بهمن 1390
بازديد:1224
ادامه مطلب ...

?